ناتوانی من در خوب بودن یا بهتر بودن یا هر گه دیگری که میشه اون رو نامید، بودن؛ عذاب آوره. دوست دارم زندگی چیزی به جز این که هست باشه. زندگی رو دوست دارم و البته شاید نه. در هر صورت زنده بودن رو دوست دارم چون یگانه است. یگانه چیزی که ارزش وقت حروم کردن و زجر کشیدن رو "شاید" داره. درست مثل زمانی که یکی سرش رو تا گردن کرده توی یک توالت فرنگی که لب به لب پر شده و ماههاست که همونجوره و اون وسط توی اون همه آب و شاش و گه و مدفوع و اسهال و یبوست و خون؛ یک شکلات دست نخورده و سالم ِ هوبی میخوره به لب هاش و مزه ی دهنش رو واسه حداقل چند وختی عوض می کنه. همیشه چیزی خارج از من وجود داره و این آزار دهنده ست. ترجیح میدادم که همه چیز خلاصه میشد به من. به همونی که من میخام و من میدونم. اما اینطور نیست و البته اصلن به نظرم این خواسته، زیاده از حد و نامعقول نیست. دلیلش هم اینه که "چون" "من" می خامش. هم چون مهمه و هم من. خواستن مهم نیست. دلیل مهمه و فاعل. فقط همین.
چس ناله کردم خوبه. آدم خالی میشه. اگر نشه چس ناله کرد آدم میترکه و متاسفانه حقیقتی که درست مثل درد سوزن زدن به کون واقعیت داره اینه که با ترکیدن من هیچ اتفاقی نمی افته الا اینکه "او رفت.". تنها یک جمله خبری و تمام. این همه روز و ساعت و لحظه تبدیل میشه به هیچ.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
ح س خودش رو از بالای پشت بوم پرت کرد. خب چه اصراری هست که الف این رو توی وبش بنویسه؟ من وقتی میخونم که چطور اون بدبخت به زندگیش خاتمه داده، چطور در تمام زندگیِ کوتاهش زخم هایی با خودش داشته، چطور مدیرعامل به چشم یک سوژه مناسب به الف نگاه میکرده و چطور الف با دردهای زندگی روبرو میشه و چطور اون رو آزار میده، اول از همه احساس میکنم که یک نوشته خوب خوندم و لذت می برم. درست همونطور که مثلن سرگذشت دردناکِ هرابال رو توی داستانش می خونم و یا چطور می خونم که مثلن کامو یک بیگانه است. نمیدونم که اول از همه چی اثر میکه: حس همزاد پنداری و یا حس لذت بردن از یک متنِ خوب، توصیفات کامل از یک فیکشنِ تمام عیار. برای من یک سوال حداقل تا الان بی جواب مونده و اینکه چطور میشه که آدم در مواردی موفق به خود ار ضایی میشه اما نمیتونه همیشه و همه جا موفق باشه. چرا آدم با دس مالی کردن ابولش ار ضا میشه اما نمیتونه مخش رو هم همونطور دس مالی کنه. حالا با دست هم نشد با یک فکرِ. چرا ذهنِ آدم به یک تایید بیرونی، به یک مصداق عینی برای رسیدن به لذت نیازمنده؟ فلسفه ی اینکه آدم باید مغز خودش رو برای حداقل یک نفر توی ویترین بزاره چیه؟ اینها بی جوابند. حداقل تا الان و حداقل برای من. البته یکم بی ربط هم هستند. درهر صورت ح س خوندنی بود و من خوندمش. در هر صورت من کتاب می خونم. در هر صورت من این پست رو می نویسم و در هر صورت من ج ل ق میزنم. مادرِ من به زودی آلزایمر میگیره. چرا در مورد پدرم نمینویسم. خب چون حال نمیکنم! مادرم به خاطر ژنِ معیوبش آلزایمر میگیره و الان هر شب رو با سریال های مزخرف میگذرونه. کم کم فراموش می کنه که لباسهایی که شسته رو کجا گذاشته و هر روز، هر قسمت از سریال براش جذاب تر میشه و تازه تر. اون به زودی تا چند سال دیگه به سختی به یاد میاره که من پسرش بودم. و من باید هر روز سعی کنم که به اون اثبات کنم که من پسرت هستم. من دیشب توی خاب میخاستم که به سینه های الف دست بزنم. میخاستیم که با هم بخابیم و نشد و من هم با حالتِ گه از خاب پریدم. ساعت شش صبح بود و با یه لیوان آب خوردن قضیه حل شد. ر هر روز صبح میاد ایتجا. الان یک سال و نیمه که هر روز صبح ساعت هفت ر میاد اینجا و من دوست دارم توی خاب نگاهش کنم. امروز ساعت 11 ر از خاب پرید و گریه می کرد و میگفت شنگول و منگول کو. من گریه می کردم و میخاستم بهش بفهمونم که شنگول و منگول توی خابِ تو بودن و الان دیگه خاب تموم شده.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
به دنبال مخاطب می گردم
نشئه جات 2:
ساعت ها گم شدند و رفتند. زمان جوری توی خودش پیچید که ما عین چهارتا طوفان زده ی گیج فقط به در و دیوار نگاه می کردیم. تنها چند تصویر نسبتا واضح بیانگر رخ دادن اتفاقاتیه که از روی ما رد شدند. ما گیج بودیم. درست مثل بچه هایی که همین الان با هیبت 180 و اندی سانتیمتر از وا ژن مادرشون پریدن بیرون و با ایستگاه تاکسی، نونوایی، پارک، سیگار، چایی، موسیقی و یک حس ناشناخته ی بودن که بعد از بیست و اندی سال زندگی کردن میتونه ایجاد بشه، روبرو شدند.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
بعد از بیش از ربع قرن تجربه، باید گفت که ریده ام. گاف در شخصیت آدم وقتی وجود داشته باشد هر چقدر هم که خاک رویش بریزیم و زیر لباس ها بخاهیم مخفی اش کنیم، نمی شود. یک بعد از ظهر وقتی که فراموش کرده ایم که چی در پس این ظاهر هست، ناگهان لباس کنار می رود و سوراخ هویدا می شود. آن وقت است که آدم ریده. چون خودش هم فراموش کرده که چی کجا بوده و از این دست خزعبلات. اگر بچه تر بودم این رفتار طبیعی تر می نمود. اما الان گه است.
قسمت بالا محض خالی نبودن عریضه بود. این قسمت بخشِ چرندتره قضیه است. البته اون بالا ربطی به این پایین ندارد. برای خودم این توضیح رو مرقوم کردم.
زبان فارسی خیلی ت خمی است. البته احتمالن به این دلیل که فقط برای قضای حاجت از آن استفاده می کنم. وگرنه اگر من شاملو یا اخوان یا نیما یا یک مادر ق حبه ای توی همون مایه ها بودم عمرن یک همچین حرفی نمیزدم. شعری هست که بنده خدایی به انگلیسی می خاند و من هم با سوادِ ناقصم دست و پا شکسته یک چیزهایی برداشت کردم:
Once again, I'm in trouble with my old friend
She's paper in the wind
She's puttin' on a smile
Living in a glass house
و البته خیلی هم حال کردم. اما بعد فهمیدم که ریده ام و اصل شعر یک چیز دیگریست:
Once again, I'm in trouble with my only friend
She is papering the window panes
She is putting on a smile
Living in a glass house
نتیجه مورد نظر هم پس از بیان این چیزا، وابستگی احساسی بنده به یک سری چیزها و البته تاثیر گذاری بیش از حدِ تصور اون چیزها بر احوالات بنده است.
البته در کل هم من شعر خوبی گفته ام و هم شاعر.تمام
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
هر وقت که علف زدم یک توهم یکنواخت و تکراری توی مخم ایجاد میشه. همیشه با بستن چشم هام، همه جا تاریک میشه و این تاریکی ادامه داره، ادامه داره تا وقتی که آروم آروم یک نور ضعیف و سرد از پایین می تابه، می تابه و کم کم همه چیز روشن میشه، زاویه ها خودشون رو نشون میدن و من اتاقی رو می بینم لخت. لختِ لخت و سرد که فقط چند زاویه اون رو توی فضا مشخص می کنن. همین. تنها تصویر خیالی ِ من توی این همه رنگ و صدا که در اطراف می تونه جریان داشته باشه همین چهاردیواریِ محقر و سرده. بعد همه چیز روشن تر میشه و من دیگه قدرت تشخیص هیچ زاویه ای رو ندارم. همه چیز تبدیل میشه و نور. نور و نور.
باید نشئه باشی تا بفهمی قدم برداشتن توی سرما و راه رفتن چه احساسی به آدم دست میده. زمین تبدیل میشه به بزرگترین ظرف ژله ای دنیا و کفش های تو تبدیل میشن به بهترین دمپایی های ابری. با هر قدمت، زمین زیر پاهات فرو میره، حتی اگر روی سفت ترین آسفالت های دنیا گام برداری. و تو پرواز میکنی. نه اونطوری که الان تصور می کنی. فقط چند میلیمتر. چند میلیمتر حساب نشدنی و کوچولو که از روی زمین بلندت می کنه. و تو اونجاست که های میشی. نه توی توهم و آسمون ها. فقط چند میلیمتر های میشی و از گه فاصله می گیری. از آسفالت سفت. از زندگی سرد و سخت. توی واقعیت.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
من از تو می دزدم چون تو دیو س هستی و اینایی که داری حقت نیست و من هم باید داشته باشم. چون کونم میسوزه که من با این همه عن که یدک میکشم باید عین گه زندگی کنم.
تو دیو س هستی و فکر میکنی که من یه دزد دیو سم که ماحصل زحمت تو، هوش تو، توانایی تو، ارث پدرت و هزارتا عن دیگه رو می دزدم.
تمام دیو سای روی زمین دوست دارن که زیربغلاشون بو نده.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
من نمیدونم که اگر میم بمیره آیا من مسئول خواهم بود یا نه؟
الان میم به یک سوژه برای نوشتن تبدیل شده است. میم تا نیم ساعت پیش یک موجود زنده تلقی می شد و الان یک سوژه زنده. میم تبدیل شده است به یک گود برای امیال من.
چندش آور نیست. البته کمی هست اما در کل نیست.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
م در حال خودکشی ست. درست در همین لحظه که
من این کلمات رو پشت سر هم ردیف می کنم. پ با من تماس گرفت که به ن یا
خواهر ن خبر بدم تا بلکه اونها جلوش رو بگیرن. من در حال تایپ کردن در
اینترنت بودم و مطلبی که میحوندم و چیزهایی که می نوشتم برام از زندگی م
جذاب تر بود. بیست دقیقه به همین منوال گذشت و بعد من تماس با ن گرفتم. ن
جواب نمیده و احتمالن سر شیفته و تا ساعت 8 هم سر شیفت می مونه. م دو تا
وضعیت داره: یا خودکشی کنه و یا تا ساعت 8 صبر کنه که ن شیفتش تموم شه و
بعد در مورد بودن یا نبودن تصمیم بگیره. دو روز پیش من اتفاقی به م فکر
کردم. برای چند دقیقه. مدت هاست که ندیدمش.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
نفرت درست مانند شلنگی که از دست باغبان در رفته، در هوا تاب می خورد و وحشیانه می چرخد، به دیوار ها می پاشد، خود را بر زمین می کوبد، صورت شما را تر می کند و البته من را که صاحبش باشم، ارضاء! به ارگاسم می رساند. تهِ دلم را خنک می کند. به خنکیِ فالوده های فاطمی، آب طالبی سر مطهری و بستنی های پارک.
من متنفرم. از چی؟ خدا عالم است. هیچ چیز جذاب نیست. حتی بد هم نیست. همه چیز قابل تحمل است و این خودش غیر قابل تحمل.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|
1. توجیه کردن کار راحتیه. توجیه کردن بقیه، توجیه کردن خودت، توجیه زندگی و توجیه هر گهی که فکر کنی. مهم اینه که کون ِ توجیه کردن رو داشته باشی.
2.
I - یک سارق مسلح: سارق مسلحی که دوست داشت سرقت مسلحانه بکنه. دوست داشت یک پول قلمبه داشته باشه. پشمش هم نبود که قراره چه اتفاقی بیوفته.
II - یک سارق مسلح جلوی یک ماشین حمل پول رو گرفت. راننده رو پیاده کرد.
III - راننده: یک راننده ی معمولی. کسی که یه آدم معمولی بود و در کل زندگیش جزء سیاهی لشگرها.
IV - سارق مسلح به راننده گفت که روبروش وایسه. گفت که صاف توی چشم هاش نگاه کنه و دست هاشو باز کنه مثل صلیب. دیگه هیچ حرفی نزد و فقط به چشم های راننده نگاه کرد. یک لحظه ی کوتاه که میتونه تا ابدیت کش پیدا کنه.
V - سارق مسلح، کلاش، راننده.
VI - سارق مسلح ماشه رو کشید. کلاش شلیک کرد. راننده عین آبکش شد و مرد.
VII - سارق مسلح رید. با مرگ همه چیز تموم میشه. حتی لذت کشتن ِ یکی. اون لحظه ی کوتاه باید تا ابدیت کش پیدا کنه. تا ابدیت.
+ نوشته شده در ساعت   توسط گي-آ
|