هوای ابری – شهر ِ بروژ - بلژیک
نمایی از یک پارک با یک نیمکت
مردی میانسال (کلود) با پالتوی مشکی در حالی که اسلحه ای در دست گرفته از پشت سر به مردِ جوانی (ر ِی) که روی نیمکت نشسته نزدیک می شود.
کلود (با خودش صحبت میکند): من رو ببخش ر ِی... من رو ببخش...
کلود (با صدای بلند): نه ر ِی این کارو نکن... ر ِی...
ر ِی که دستپاچه شده از روی نیمکت بلند می شود و به کلود نگاه می کند. ر ِی اسلحه ای را روی شقیقه اش گذاشته است.
ر ِی: تو اینجا چه غلطی می کنی؟
ر ِی کلود را برانداز می کند و نگاهش روی اسلحه ی کلود که سعی می کند در پشت ِ خود پنهانش کند ثابت می ماند.
ر ِی: ... اون چیه توی دستت؟
کلود: هیچی...
ر ِی: تو می خواستی منو بکشی؟... آره عوضی تو می خواستی منو بکشی...
کلود: نه اینطور نیست ر ِی...نه
ر ِی: اما اون اسلحه توی دستته... پس می خواستی چیکار کنی؟... اصلا تو اینجا چه غلطی می کنی؟... چرا تو؟... چرا بین ِ این همه آدم و این همه جا توی دنیا الان باید تو – دقیقا تو- بیای و دقیقا اینجا باشی؟
ر ِی عصبیست. دستش می لرزد و هنوز اسلحه روی شقیقه اش است.
کلود: ر ِی... تو نباید خودت رو بکشی... او اسلحه رو بگیر پایین... خواهش می کنم...
ر ِی می خندد. ناگهان خنده اش قطع می شود.
ر ِی: این جون ِ خودمه... من می خوام خودم رو بکشم... این حق رو دارم... چرا تو میتونی من رو بکشی اما من نمیتونم؟... کلود خواهش می کنم برو... خواهش میکنم... امروز باید من بمیرم...
کلود: ر ِی خواهش می کنم... تو حالت خوب نیست... بیا با هم صحبت کنیم... خواهش می کنم...
نما عوض می شود. ر ِی و کلود روی نیمکت نشسته اند و هر کدام با اسلحه شان بازی می کنند.
ر ِی به اسلحه ی کلود نگاه می کند.
ر ِی: صداخفه کن هم داره؟... تفنگ ِ خوبی به نظر میاد... مال ِ خودته؟
کلود: آره... اما تو این اسلحه رو از کجا آوردی؟
ر ِی: توی خیابون یکی رو زدم و اینو ازش گرفتم...
هر دو ساکت می مانند و به روبرو خیره می شوند.
سکوت.
کلود: اسلحه ات رو بده ببینم.
ر ِی اسلحه اش را به کلود می دهد. کلود اسلحه را برانداز کرده و سپس داخل ِ جیب ِ پالتو اش می گذارد.
ر ِی: کلود تفنگم رو پس بده...
کلود: نه ر ِی بهتره که پیش ِ من بمونه...
ر ِی: خواهش می کنم کلود... پس اسلحه ی خودت رو بهم قرض بده...
کلود: نه ر ِی نمی تونم...
ر ِی گریه می کند.
ر ِی ( در حال ِ هق هق): کلود خواهش می کنم... امروز من می خواستم خودم رو بکشم... امروز تو هم میخواستی من رو بکشی... اما نه من خودم رو کشتم و نه تو منو کشتی ... حالا هم که تفنگم توی جیب ِ توئه... خواهش می کنم اسلحه ی خودت رو بهم بده... بزار من خودم رو بکشم...
کلود: اما تو نباید بمیری... ر ِی تو حالت خوب نیست...
ر ِی: ولی من یه پسربچه رو کشتم کلود... باید بمیرم...
کلود: می دونم ر ِی... اما تو نباید خودت رو بکشی... با مردن ِ تو او پسر بچه زنده نمیشه...
ر ِی: پس من باید چیکار کنم کلود؟ چرا باید من زنده باشم و اون پسر بمیره؟...
کلود: نمیدونم ر ِی... شاید اون باید میمرد... شاید تو باید زنده بمونی که بتونی یک پسر بچه مثل ِ اون رو نجات بدی...
ر ِی در حالی که هنوز گریه می کند سرش را روی پای کلود می گذارد و به آرامی می گوید.
ر ِی: یعنی منظورت اینه که من باید یک دکتر بشم؟!