تبليغاتX
parthenogenesis

parthenogenesis

?Can Two Women make a Baby with No Sperm

Odd


حسی است عجیب

فکر می کنیم:

1.

اگر به جای تو بودم شبها را

با ادیپ هم بستر می شدم نه با مادر.

به عنوان ِ مثال گفتم،

اگر به جای تو بودم

می خواستم به جای لمس ِ واقعیت ِ بدن ِ برهنه ی زن

به یک زن ِ برهنه فکر کنم.

اگر به جای تو بودم به دنبال ِ واقعیتی در بیرون برای یک میل

نمی گشتم.

واقع شدن ِ یک میل در - به قول ِ دیگران ابژه - یعنی محدود کردنش.

"زمزمه های محمدی میکنیم!"

2.

ریاضیات و به تبع آن فیزیک

به نظر شالوده ی هستی می آیند.

حساب کردیم:

سکس می کنیم

حرکتی رفت و برگشتی تا به لذت برسیم.

"نگاهی دیگر"

در سکس رفت و برگشتمان انرژی می برد.

و انبساط و انقباضمان.

W=F.x

نیرو در بعد (Dimension) به کار تبدیل می شود

کار به گرما تبدیل می شود و

لذت.


پدیده های اطراف به نظر همگی ریاضی وارند.

آیا ما ماشین نیستیم؟

ماشین چیست؟


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

هجو


هوای ابری – شهر ِ بروژ - بلژیک

نمایی از یک پارک با یک نیمکت

مردی میانسال (کلود) با پالتوی مشکی در حالی که اسلحه ای در دست گرفته از پشت سر به مردِ جوانی (ر ِی) که روی نیمکت نشسته نزدیک می شود. 

کلود (با خودش صحبت میکند): من رو ببخش ر ِی... من رو ببخش...

کلود (با صدای بلند): نه ر ِی این کارو نکن... ر ِی...

ر ِی که دستپاچه شده از روی نیمکت بلند می شود و به کلود نگاه می کند. ر ِی اسلحه ای را روی شقیقه اش گذاشته است.

ر ِی: تو اینجا چه غلطی می کنی؟

ر ِی کلود را برانداز می کند و نگاهش روی اسلحه ی کلود که سعی می کند در پشت ِ خود پنهانش کند ثابت می ماند.

ر ِی: ... اون چیه توی دستت؟

کلود: هیچی...

ر ِی: تو می خواستی منو بکشی؟... آره عوضی تو می خواستی منو بکشی...

کلود: نه اینطور نیست ر ِی...نه

ر ِی: اما اون اسلحه توی دستته... پس می خواستی چیکار کنی؟... اصلا تو اینجا چه غلطی می کنی؟... چرا تو؟... چرا بین ِ این همه آدم و این همه جا توی دنیا الان باید تو – دقیقا تو- بیای و دقیقا اینجا باشی؟

ر ِی عصبیست. دستش می لرزد و هنوز اسلحه روی شقیقه اش است.

کلود: ر ِی... تو نباید خودت رو بکشی... او اسلحه رو بگیر پایین... خواهش می کنم...

ر ِی می خندد. ناگهان خنده اش قطع می شود.

ر ِی: این جون ِ خودمه... من می خوام خودم رو بکشم... این حق رو دارم... چرا تو میتونی من رو بکشی اما من نمیتونم؟... کلود خواهش می کنم برو... خواهش میکنم... امروز باید من بمیرم...

کلود: ر ِی خواهش می کنم... تو حالت خوب نیست... بیا با هم صحبت کنیم... خواهش می کنم...

نما عوض می شود. ر ِی و کلود روی نیمکت نشسته اند و هر کدام با اسلحه شان بازی می کنند.

ر ِی به اسلحه ی کلود نگاه می کند.

ر ِی: صداخفه کن هم داره؟... تفنگ ِ خوبی به نظر میاد... مال ِ خودته؟

کلود: آره... اما تو این اسلحه رو از کجا آوردی؟

ر ِی: توی خیابون یکی رو زدم و اینو ازش گرفتم...

هر دو ساکت می مانند و به روبرو خیره می شوند.

سکوت.

کلود: اسلحه ات رو بده ببینم.

ر ِی اسلحه اش را به کلود می دهد. کلود اسلحه را برانداز کرده و سپس داخل ِ جیب ِ پالتو اش می گذارد.

ر ِی: کلود تفنگم رو پس بده...

کلود: نه ر ِی بهتره که پیش ِ من بمونه...

ر ِی: خواهش می کنم کلود... پس اسلحه ی خودت رو بهم قرض بده...

کلود: نه ر ِی نمی تونم...

ر ِی گریه می کند.

ر ِی ( در حال ِ هق هق): کلود خواهش می کنم... امروز من می خواستم خودم رو بکشم... امروز تو هم میخواستی من رو بکشی... اما نه من خودم رو کشتم و نه تو منو کشتی ... حالا هم که تفنگم توی جیب ِ توئه... خواهش می کنم اسلحه ی خودت رو بهم بده... بزار من خودم رو بکشم...

کلود: اما تو نباید بمیری... ر ِی تو حالت خوب نیست...

ر ِی: ولی من یه پسربچه رو کشتم کلود... باید بمیرم...

کلود: می دونم ر ِی... اما تو نباید خودت رو بکشی... با مردن ِ تو او پسر بچه زنده نمیشه...

ر ِی: پس من باید چیکار کنم کلود؟ چرا باید من زنده باشم و اون پسر بمیره؟...

کلود: نمیدونم ر ِی... شاید اون باید میمرد... شاید تو باید زنده بمونی که بتونی یک پسر بچه مثل ِ اون رو نجات بدی...

ر ِی در حالی که هنوز گریه می کند سرش را روی پای کلود می گذارد و به آرامی می گوید.

ر ِی: یعنی منظورت اینه که من باید یک دکتر بشم؟!



+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

یبوست


وقتی برای نوشتن ِ چهار کلمه عین ِ آدم ِ یبسی که هی زور میزند

تا بلکه بریند،

زور می زنیم؛

معلوم است که وقتی به کانتر ِ وبلاگ نگاه می کنیم

با اضافه شدن ِ یکی

، یعنی تبدیل یک به دو،

از ذوق می میریم.

محتوا مهم نیست.

مهم دیده شدن است.

اگر کسی به مرحله ای از دگم بودن،

تغییر ناپذیری،

کله شقی،

حماقت،

عصبیت،

تحقیر شدن

و یک مقدار وضعیت ِ گهی ِ مشابه برسد،

وبلاگ نویسی می کند!

با افتخار اعلام ِ وضعیت می کنیم.

ما

دنیا

به تخممان

نیست.

اگرچه مگسک ِ تفنگ ِ پر ِ این زندگی ِ گهی

دقیقن توی کون ِ ماست.



پ.ن.

آدم هیچ وقت نباید به خودش افتخار کند. والا می شود عین ِ تاپاله ای مانده که به مرور ِ زمان خشک میشود...

می پوسد.


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

تولد


بعضی اوقات فکر می کنیم

که کمی دپرژن هم بدک نیست.

زمانی که خسته از تمام ِ این شاد بودن های تصنعی

کمی به خلوت ِ سیاه ِ خاک گرفته ی خودمان پناه می بریم

می بینیم که کمی موسیقی،

کمی یاد آوری ِ خاطرات ِ گذشته،

کمی فکر کردن به آینده مان،

می تواند بدتر

و یا بهتر از هر مسکنی

در خلایی خرد کننده غوطه ورمان کند.

زمانی که ما تنها هستیم.

زمانی که فقط ما هستیم.

تنها ی تنها.



میان نوشت:

هیچ همزاد پنداری بین ِ ما و تو ِ خواننده نیست.

ما یعنی من و من.




از خودمان می پرسیم

پس چرا اینگونه نوشتن؟

چرا به اشتراک گذاشتن ِ لحظاتمان با دیگری؟

خب جوابش ساده است.

اگر ما هستیم

پس دیگری هم هست.

اگر ما نباشیم

پس دیگری هم نیست.

به سادگی ِ

4=2+2



پ.ن.

بخشی از این خزعبلات تقدیم به تو که تصمیم گرفتی جوکر باشی

با تمام ِ ارادتمان


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

عشق


آهای انسانها

شما که دم از انسانیت می زنید.

این یک نصیحت نیست، دستور است.

قبل از عاشق شدن فقط یکبار

فقط یکبار

جلق بزنید

تا بفهمید که مجنون احمقی بود در برابر ِ لیلی



پ.ن.

آن فعل ِ " بود " کماکان استمرار دارد.


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

شرافت


دو وضعیت ممکن است:

جزء توده باش

یا حاکم بر توده باش.

آزاد کردن ِ توده ها از سلطه ی طبقه ی بالاتر چرندی بیش نیست.

دم زدن از آزادی و برابری

یعنی فریاد زدن ِ میل به حاکم بودن،

نه اشتیاق برای رها سازی ِ توده ها.

فریاد زدن ِ میل به باقی ماندن ِ دیگران در توده

و نبودن ِ خود در توده.

"طبقه، ایدئولوژی، نظام"

به اینها می گویند

دست و پا زدن ِ یک انسان برای رسیدن به قدرت.

برای نبودن در توده.

و الا کسی که خروار خروار پول دارد،

منسبی دارد،

چه نیازی به رسیدن به قدرت می تواند داشته باشد؟

او عین ِ قدرت است.

زندگی در همین سوراخ های نمناک ِ اجتماع ِ انسانی معنا پیدا می کند.

تنازع ِ همین جانوران ِ پس زده شده برای بقا

که برای رسیدن به یک پله بالاتر

شرافت را از کون گاییده اند.



پ.ن.

البته درست است
که اگر مقداری تنگ نظری ِ نویسنده را بولد کنیم
و دست و پا زدن ِ فعلیش برای فهماندن ِ مقصود را،
آنوقت می دانیم
که اصلا شرافتی در کار نیست.

+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

درد


روزگار ِ گهی شده.

این تیغ ِ کند ِ زنگ زده

شده بلای جون ِ ما.

هی میزنیم و هی میزنیم اما خونی بالا نمیاد.

انگار که آدم باید جونش رو بالا بیاره، همشو تف کنه روی آسفالت.

زندگی ِ قشنگیه. به قشنگیه سینه های لیمویی ِ یک دختر ِ جوون.

و البته جذاب.

هر روز یک چیزی هست که بهش فکر کنی.

هر روز یک چیزی هست که نذاره تو فکر کنی.

و تو باز هر روز سعی میکنی که هر روز فکر کنی.

زنده باد گوسفند بودن. زنده باد گوسفند نبودن.

زنده باد نونی که باعث شده من اینقدر خوشحال باشم.

یا نباشم.

بودن یا نبودن مهم نیست.

مهم اینه که من هستم.

همین.


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

نایلون


من آدم ِ بدی نیستم

اما از تمام ِ دوست دختر های دنیا بدم میاد.

چون فقط اونها هستند که نیمه ی تاریک ِ من رو نشون ِ من میدن.

دوست دارم احساساتم رو،

همه ی احساساتم رو،

توی یک نایلون بریزم،

یک نایلون ِ بزرگ.

و بعد بشاشم توش


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

پوچ


.

------------------------------------------------------------------------

پ.ن.

یادم رفته است که چرا باید یک نفس ِ عمیق کشید.

یادم رفته است که چرا باید زنده بود.

و چرا نباید زنده بود.

شاید اصلا دلیلی وجود نداشته...


+ نوشته شده توسط گی-آ  | 

انسان


به وینستون اسمیت فکر می کنم که چطور در 1984 سال ِ پیش، گمان می کرد راه ِ فراری هم وجود دارد.

نمی دانست که اگر از تمام ِ تله اسکرین های دنیا فرار می کرد،

اگر که هیچ دوربینی وجود نداشت،

اگر خبری از میکروفن توی سوراخ موش ِ توی دیوار نبود،

و اگر هزار تا چیز ِ دیگر هم وجود نمی داشت،

باز هم یک چیز هست:

حیوانی به نام ِ انسان.


+ نوشته شده توسط گی-آ  |